دردودل

دلنوشته

سلام به همگی من سحرم و تو وقتای بیکاریم این وبلاگو آپ میکنم،دیگه خوب و بدش،کم یا زیادش رو به خوبی خودتون ببخشید...

تمام پستای وبلاگم چه کوتاه و چه بلند،چه شعر و چه دلنوشته،چه خوب چه بد رو هم خودم مینویسم و برای همین لطفا نظر بدین تا این دلنوشته های نه چندان دلنشین بهتر و بهتر بشه و خوشحال میشم اگه از پستام تو وبلاگتون استفاده کنید اما لطفا با ذکر منبع چون قراره به زودی یه سریاشو چاپ کنم امیدوارم برداشت بدی نکنید و  بازم بهم سر بزنید و در آخر اینکه نظر یادتون نره...

از همتون متشکرم و با آرزوی بهترین ها....

                                                                     سحر

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391ساعت 10:27 توسط l-lA-Sa|

من همینم؛

برای کارایی که میکنم به کسی توضیح نميدم،

برای چیزی هم از کسی توضیح نمیخوام!

با کسی رودربایستی ندارم،

سوال داشته باشم میپرسم،

عادت هم ندارم به سوالایی که به کسی ربطی نداره جواب بدم...

از کسی چیزی نمیخوام،

چیزی هم که خودم نخوام به کسی نميدم!

وقتی کسی رو دوست دارم یعنی تا تهش دوسش دارم،

وقتی چیزی رو رد میکنم یعنی تا تهش ميگم نه...

پای دوست داشتنم از درس و دانشگاه که سهله از زندگیم میگذرم!

قابل توجه آدمايی که فکر میکنن منو میشناسن؛ 

از دروغ متنفرم و کوچیکترین دروغ ها یادم ميمونه!

هرکی فکر میکنه منو میشناسه سخت در اشتباهه،

چون گاهی باید خودمو واسه خودمم توضیح بدم دیگران که جای خود دارند...

آینده من به خودم مربوطه،

زندگی من مال خودمه،

اینکه دلم ميخواد خرابش کنم یا بسازمش بازم فقط به من مربوطه!

پس سعی نکن هیچی رو عوض کنی!

این زندگی منه؛ 

واسه کارام هم به هیشکی جز خدا توضیح نميدم!

درضمن به هیچکس هم اجازه نميدم راجع به کسی که دوسش دارم نظر بده،

راجع دوستام حرف بزنه یا از اطرافيانم ایراد بگيره،

چون هیشکی در این حد نیست...!!!

امیدوارم که چیزی رو جا ننداخته باشم!!!

 

+ ( فکر کنم لازم بود این حرفا!) 

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393ساعت 15:50 توسط l-lA-Sa|

امروز يه روز دیگس...

حوصله هیچکاری رو ندارم،

نه درس خوندن،

نه حرف زدن،

نه نوشتن،

امروز حتی حوصله زندگی کردن هم ندارم،

ديگه نفس کشیدن هم داره حوصلمو سر میبره...

زندگیم پر شده از اتفاقایی که هیچ دلیلی براشون پیدا نمیکنم،

بزرگترا هم که همیشه ميگن حتما يه حکمتی داره!

ولی من از آخر هم نفهميدم اين حکمت رو کجا به خودمون هم ميگن که حداقل دلمون آروم بگيره...

امروز؛ 

نه دلم گرفته و نه حتی ناراحتم،

فکرم اما جاهایی میره که نه ميخوام بهش فکر کنم و نه ميتونم بهش فکر نکنم...

این زندگی منه؛ 

تنها دلخوشیم

يه نفره که شاید خودشم بدونه،

و شاید يه چندنفری هم باشن که نگرانم بشن

که اينو خودم ميدونم کیا هستن...

يه سریا هم هستن که من دوسشون دارم و نگرانشون ميشم،

اما چه فایده؟!

فکر نمیکنم واسه کسی مهم باشه،مهم باشم یا هرچیزی...

هه!

خدایا

یعنی ميشه تموم شه این روزهای لعنتی...؟؟؟!!!

 

+ الان حوصله ندارم ولی بعد جاش يه پست ميذارم!

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393ساعت 12:12 توسط l-lA-Sa|

میگن آدما نمیتونن از آرزوهاشون بگذرن،

راست میگن،

آخه آدما با آرزوهاشون زندگیشون رو می سازن و هیشکی حاضر نیست از زندگیش بگذره،

درست مث من که نمیتونم از تو بگذرم،

آخه تو هم آرزومی و هم زندگیم...


پ ن: اینو خیلی طولانی نوشتم ولی خب ادامش خصوصیه...

+امشب شب آرزوهاس،

امیدوارم همه به آرزوهای قشنگشون برسن،

شاید بین همه منم یه روز به آرزوم رسیدم...

--- مث همیشه من واسه همه دعا میکنم،

هرکی هم منو یاد کنه کلی لطف کرده،ازش ممنونم...

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393ساعت 14:21 توسط l-lA-Sa|

نه چشمانم را میبندم و نه گوش هایم را میگیرم...

میخواهم و ببینم و بشنوم تمام لحظه های نبودنت را،تمام امید آمدنت را...

آری،من اینجا،چشمانم را به راه آمدنت دوخته ام

و در تلاطم لحظه ها گوش میسپارم به آهنگ قدم هایت،

همان هایی که برای به هم رسیدن برمیداری...

امید آمدنت تمام لحظه هایم را پر میکند،

عطر نفس هایت در ذهنم میپیچد و من اما،

آنقدر نزدیک می بینمت که گرمی آغوشت،هرم نفس هایت،لذت بوسه هایت و حتی نوازش هایت را حس میکنم...

دوری و دیر میشود که بیایی میدانم

اما آنقدر نزدیک می دانمت که گویی هرلحظه با منی،

اینجا کنار من،

در واج واج کلماتم حتی...

می آیی،میدانم...

آنقدر منتظر میمانم تا چشم هایم نوید آمدنت را به قلبم بدهند،

چشمان منتظرم...


پ ن: دفترم پره پر شده این روزا...

نوشته هامم خیلی با این پستام فرق دارن...

ولی شک دارم تو اینکه اینجا بنویسمشون یا نه...


نوشته شده در دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393ساعت 17:49 توسط l-lA-Sa|

اینجا؛

دنیای دوستت دارم های مجازی،عشق های دروغین و احساسات دقیقه ای... 

اینجا؛

همان زمینی که خاک پاکش سرشتمان شد... 

اینجا؛

همان جایی است که مردانگی را با دوستت دارم و حیا را با پنهان کاری اشتباه میگیرند... 

همان جایی که ذهن جماعتی پی رسیدن به هوس هایشان است نه هدف هایشان... 

همان جایی که دیوانگان را عاشق و عاشقان را دیوانه میخوانند... 

آری اینجا همان جایی است که احساس مردمش در تاروپود دروغ هایشان دفن شده و وجدانشان در حرارت گناه ذره ذره آب میشود... 

اینجا خدا را مهربان خطاب میکنند تا بتوانند شیطان را به خدایی بگیرند... 

خدای من،اینجا همان تبعیدگاهی است که ما را بدان فرستادی؛

حال تنها چیزی که از تلاش برای بازگشتن به بهشتت باقی مانده همین دروغ های زیباست!!!



پ ن: مال خیلی وقت پیش بود این متن،دفترمو ورق میزدم گفتم اینو بذارمش...

+ درحال حاضر اینقدر زیاد از دنیا بدم نمیاد...

فکر کنم قابل تحمله هنوز،هرچند سخت...

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 17:25 توسط l-lA-Sa|

میگویی ناراحت نباش،ناراحت...

در نبودنت نه غم برایم معنایی دارد و نه شادی،نه خوشحالی و نه ناراحتی...

در نبودنت پر از ابهام میشوم،پر از ترس،پر از دلتنگی...

ناراحت نیستم،از دست هیچکس جز خودم...

آنقدر ساده شروع شد که دل بستنم را باور نمیکردم اما واقعی بود...

ناراحت نیستم فقط اندکی خودت را جای من بگذار...!

حسی که به دلم دست میدهد را میفهمی؟!

نه!

هرگز نمیفهمی...!

چون جای من نیستی...

چون هیچکس من نمیشود...

آنقدر سنگین بود برایم که دیگر نتوانم دوست داشتنم را ابراز کنم...

آری از این پس در دلم فریاد میزنم دوست داشتنت را،در اوج سکوت...

و حرف هایم را برابت تکرار میکنم حیف که نیستی و نمیشنوی...

و صدایم اما...

هرگز به گوشت نمیرسد...


(1392/11/28 _دوشنبه_ 23:57)

+بازم ادبی نیست فقط حرفای منه...

+مخاطب داره...


نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 16:25 توسط l-lA-Sa|

با اشک مینویسم تا با لبخند بخوانی؛

نمیدانم شاید از ابتدا غلط بود دل بستن به کسی که یقین داری هیچگاه برای تو نمی شود،شاید غلط بود و اما...

دل بستم...

تحمل هرچیزی را داشتم تنها بخاطر بودنت در کنارم و آرامش حضورت اما...

اما امشب پایانش را نوشتم و تمام شد هرچه بود؛

هرچه بود میان من و تو...

نمیدانم باز هم هستیم برای باهم بودنمان یا نه اما میدانم اگر همه چیز حتی بهتر از قبل شود؛

هرگز مثل قبل نمیشوم،

و تو اما،هرگز مثل قبل نمیشوی برای من...

پایانت را نوشتم تا آغاز کنی با دیگری...

دیگر از رفتنت ترسی ندارم...

با خیال راحت برو،عشق من اینجا همه چیز بوی تو را میدهد و من اما بوی دلتنگی؛

دلتنگی و اشک هایی که باز هم بوی تو را میدهند...

با اشک نوشتم باشد که با لبخند بخوانی...


(1392/11/28_دوشنبه 23:48)

+(لازم نیست که بگم مخاطب خاص داره...؟؟؟!!!)

+هدفم یه نوشته ادبی نبود فقط حرف دلم بود با کلی حذفیات...



نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 15:29 توسط l-lA-Sa|

نفس هایم به وقفه می افتد؛

در پی نبودنت اینجا،در پس خاموشی این سکوت،در لمس فاصله های بینمان...

آری نفسم میگیرد در هوایی که نفس های تو نیست...

قلبم از تپش می افتد در حسرت لمس مهربانی و مردانگیت...

نگاهم اما به عقربه هاست،می روند و نفسم میگیرد هنگامی که میبینم نیستی و نفس دارم...

عقربه ها اما،می روند و نمی روند؛

رویایم پر از بودنت بود و اما گردش دور عقربه ها حتی رویایم را از یادم برده است...

و من اما رویایم را با تو می بینم،تنها با خودت...

همه چیز آرام،هردو هستیم؛

من برای تو و تو برای خودت...

و من اما رویایم را برایت میکنم تا تمام تو را برای خود ببینم...

اما تو؛

تو تمامت را برای خودت و احساس مرا نیز به دنبالت میخواهی...

عشق مغرور من،خودخواهیت هرچقدر هم که باشد وسعتش به پهنای عشق من هم نمی رسد...

"تا ابد دوستت دارم..."


نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 17:35 توسط l-lA-Sa|

نامت را زمزمه میکنم،قلم را ب دست میگیرم،می‌نویسم...

اما حیف سنگینی نامت را هیچ قلمی ب دوش نمی‌کشد...

ب راستی ک حروف اسمت سنگین ترین حروف الفبای مهربانی است...

همان پنج حرف مقدسی ک میانمان اشتراک را رقم میزند...

سنگین ترینشان شاید،حرف سوم نامت،حرف مشترک ما...

میدانی؛

ب این ها ک فکر میکنم محال بودنش را ب فراموشی می‌سپارم،هرچند برای دقایقی...

میدانم محال است عشق میان من و تو...

میدانم اجبار است تکرار این ضمایر تکراری،تکرار من،تکرار تو...

میدانم...

اما دلم تاب نمی آورد...

میخواهم؛

در دوریت تنها خیالی از سنگینی نامت را تداعی کنم...

فقط همین...

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1392ساعت 16:22 توسط l-lA-Sa|

وَ این احساس بیهوده سراسر خط قرمز شد

نه من سرگشته ات گشتم نه احساس تو ثابت شد

همه تقویم من این شد،همین تکرار روزانه

دو ماه آذر و آبان وَ رویایی غریبانه

یه رویا پر از تردید،بدون حس آرامش

یه حس مبهم و تیره،پر از وحشت پر از خواهش

یه تصمیم بدون مکث،پر از حرفای تکراری

به جای حس آرامش،دوستت دارم،دوستم داری

یه رویای غریب و سرد،پر از لبخند آیینه

وَ دنیای غریبی که پر از حرفای شیرینه

نمیدونی چقدر سخته که حسش میکنم هرروز

کسی که دیگه اینجا نیست،تا آخر،از همین امروز

یه ذهن خسته و خالی،تو فکر نامه های تو

هوای غصه و ماتم وَ گریه در هوای تو

یه قلب سرد و یخ بسته تقاص اعتمادم شد

یه پایان سیاهی که سقوط اعتقادم شد

شکست اوج باورها،شکست من،عبور تو

یه مشت تصویر رویایی،سکوت من،سکوت تو

سکوت تلخ توخالی،یه فریاد پر از صامت

یه لبخند پر از ایهام،اتاق ساکتِ ساکت

نه رویا و نه کابوسی،نه حتی دلخوشی هستی

یه احساس غریبی که فقط ذهن منو بستی

یه حسی مثل دلگرمی که دنیامو تو می بینم

نبودت اوج کابوسم که هرشب خواب می بینم

تو رفتی و منم اینجا،من و تو دیگه خط خورده

تو اینجا نیستی و من هم یه شب از رفتنت مرده


پ.ن: ببخشید این روزا اصن نمیتونم بنویسم...

حتی تمیدونم چرا دارم آپ میکنم!

فقط میدونم باید یه چیزی مینوشتم...


نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1392ساعت 15:54 توسط l-lA-Sa|

نمی دانم چگونه قلم را در دست می گیرم در حالیکه هجوم نبودنت رویای با تو بودن را خط می زند...

اکنون که برایت می نویسم می خواهم بدانی قول هایی را که داده بودم از یاد برده ام،همه شان را...

تو رفتی و قول هایم مانند قولی که داده بودی یک خاطره شد...

خاطره ای از بودنت...

آری اشک هایم،ناراحتی ها و دل مشغولی هایم؛

همه و همه برگشتند...

می دانی رفتنت باعث شد...

تو بودی...

تو رفتی و من با سیل اشک هایم بدرقه ات کردم...دیشب هم اشک هایم امان نمی دادند،آنقدر باریدم که خواب چشمانم را ربود...

و حالا تنها با این امید به خواب می روم که کابوسم پر از رویای با تو بودن شود...

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1392ساعت 20:40 توسط l-lA-Sa|

روزی برایم نوشتی برای آنکه فقط خودش می داند و حال من می نویسم،با همین مضمون؛

"برای آنکه فقط خودش می داند"؛

برای تو،درحالیکه که فقط خودت می دانی برای توست...

اینبار نوشته هایم بوی غم می دهند و این یعنی تو نیستی و بدتر از آن یعنی قولت را زیر پا گذاشتی...

تو نیستی و جایت اینجا خالیست...

اینجا،کنار من...

نمی دانم چرا اما نفهمیدی،نفهمیدی که حرف هایم تنها برای توست چرا که کسی جز تو درک نمی کند دردهای این ذهن بیمار را...

آری تو...

تنها مخاطب خاص تنهایی من...

چه دیر فهمیدم که نفهمیدی هرآنچه که بود را...

کاش می شد فریاد بزنم "من هم دوستت دارم" اما حیف دیگر تو نیستی که بشنوی...

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1392ساعت 13:44 توسط l-lA-Sa|

اکنون می نویسم ؛برای تو،آری تو...

همانی که روزی مخاطب خاص تنهاییم لقب دادم...

خاص بودی،خیلی خاص اما حیف که هیچگاه نفهمیدی برایم خاص تر از هر مخاطب خاصی؛حتی او...

آری دوستت داشتم،دوستت دارم و تا ابد هم خواهم داشت...

اما تو...

رفتی بی آنکه بدانی حرف هایم چیست...

جواب این حرف های ناتمات حتی...

اما می خواهم بدانی؛

بدانی که عاشقانه دوستت دارم حتی بیش از کسی که گمان می کنی دوستش دارم،دوستت داشتم و خواهم داشت تا ابد...

آری من،همان کس که روزی نوشتی برای آنکه فقط خودش می داند،حال برای تو می نویسم درحالیکه فقط خودت می دانی...

می نویسم که تا ابد عشقانه دوستت خواهم داشت...


نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1392ساعت 13:39 توسط l-lA-Sa|

قول داده بودم...

اما نشد...

+مخاطب خاص!!!


به قولت عمل نکردی به قولم عمل نمیکنم...

گریه هم میکنم!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1392ساعت 17:24 توسط l-lA-Sa|

این یه شعره که شخصا دوستش ندارم،نمیدونم چرا گذاشتمش یه حسی بهم گفت باید بذارمش!!!

رمزش کد شهر خودمه!!!

هرکی منو میشناسه میدونه دیگه...

لطفا سوال نکنید جز چند نفر که میدونن اگه بپرسن بهشون میگم...

(خودشون میدونن دیگه!!!)

+از نوشته هام بدم اومده اصلا نمیتونم بنویسم...

نمیدونم چم شده!!!

ببخشید میدونم که اصلا خوب نیست!!!


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392ساعت 15:37 توسط l-lA-Sa|

هیچکس...

هیچکس مثل من صبور نیست...

مثل من ساده نیست که باورت کند،بی منت...

هیچکس تحمل نمیکند آن همه دروغ و دوست داشتن دروغی را...

هیچکس مثل من نیست...

هیچکس...

خودت میفهمی...

نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1392ساعت 19:47 توسط l-lA-Sa|

هنوز هم در آیینه...

به چشمان خودم نگاه نمیکنم...

نمیخواهم ببینم چشمانی را که روزی تو به آن ها خیره میشدی...

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1392ساعت 17:30 توسط l-lA-Sa|

حرفهای دلم را بگذار بمانند در این دل...

این دل تنگ...

هرچه باشد هرچه حرفهایم بیشتر دلم تنگ تر است...

شاید جای خالیت را پر کنند...

شاید...

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1392ساعت 17:24 توسط l-lA-Sa|

یاد بعضیا کردن حافظه نمیخواد...

عاطفه میخواد...

نمیدونم اینکه همیشه به یادتم از حافظه خیلی خوبمه یا تو شدی یه بخشی از عاطفم!


+گفتم بعضیا...

فقط بعضیا...

نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1392ساعت 9:15 توسط l-lA-Sa|

شاید سکوت گفتن خیلی ناگفته ها باشد...

شاید خیلی چیزها را روشن کند...

اما...

اما سکوت این روزهای من سراسر تردید است و تردید...

تردیدی که ترسم را پشتش پنهان میکنم...

ترسی که از شکستن این سکوت دارم...

سکوتی که شکستنش،شکستن من است...

شکستن تو...

چشم هایم را میبندم تا با تمام وجود فریاد بزنم "کم آورده ام"...

اما حیف صدایم به جایی نمی رسد...

انگار قبل از رسیدن به تو در گلو خفه میشود...

اما...

اما تو از چشمانم بخوان که دیگر طاقت این سکوت لعنتی را ندارم...

تو بشکن این سکوت را...

نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1392ساعت 18:42 توسط l-lA-Sa|

اینم شعر جدید کلاسمون!

چون شاید چندروز نباشم یا کمتر باشم...

نیازی به تایید نظرا نیست!

چرت و پرت ننویسین خواهشا!

(فاطمه،حواستو جمع کن!!!)

و اینکه نیازی به تاکید نیست،که کسی نباید ناراحت شه چون این حرفا همش جنبه شوخی داره...

یه جاهایی هم افتضاح بود شرمنده!

+رمز:

چیزی که عضو اکتیو کلاس درمواقع بیکاریش درست میکنه چیه؟؟؟!!!

با حروف Capital تایپ کنید!


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392ساعت 16:59 توسط l-lA-Sa|

خب خدا رو شکر بالاخره امتحانا تموم شد...

میخواستم شنبه پایان خوش امتحانا رو تبریک بگم ولی خب دیدم خیلی از دوستام و بیشتر دوستای کلاس زبانم تا امروز امتحان دارن،این شد که گفتم امروز بگم...

خلاصه اینکه مبارکه...

هرچند که خیلیا کنکوری میشن و البته همین جو کنکوری بودن خودش از هرچیزی بدتره...

"تموم شدن امتحانا مبارک"

استراحت حتی 3هفتشم غنیمته!!!

دیگه آزادی،تفریح،تنبلی،خواب (که البته شخصا بیزارم)،ولگردی و اینا دیگه...

+قول داده بودم بعد امتحانا بی معرفتی هامو جبران کنم و سر قولم هستم...

مخصوصا درمورد هستی عزیزم "و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد"،نگار،حسین"نرگستان"،امیر"حس تنهایی"،شهرزاد"Puzzle of my heart" و...

+بی صبرانه منتظر جمعه ام که برم کلاس زبان...

ایشالا که هم من میرم هم بقیه میان...

"پایان خوش غم بارترین فصل سال،فصل

 امتحانات،مبارک!!!"

+دعا کنید با این نمره ها منو یه مدرسه ای ثبت نام کنن فقط!!!

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1392ساعت 8:57 توسط l-lA-Sa|

هرچه میخواهد دل تنگت بگو را بارها شنیده ام...

ولی هربار که حرف دلم را زدم...

دیدم که دروغ بود تمام آن ژست روشنفکری...

دروغ بود،دروغ محض...

چرا که هربار با گفتن حرفهایم مجازاتش را هم کشیده ام...

تنهایی،اشک،قهر...

و مهمتر از همه حال این روزهای من...

چه حرف دلی بود در این دلِ تنگ!!!



نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1392ساعت 16:31 توسط l-lA-Sa|

اینم اون پست!!!

فقط به نتیجه برسید درمورد ساعتش!!!

ایشالا که همه میتونن بیان!!!

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1392ساعت 21:41 توسط l-lA-Sa|

سلام بچه ها...

امروز تولد یکی از بهترین دوستای منه...

فاطمه...

که البته خیلی بیشتر از یه دوست معمولی برای من ارزش داره...

خیلی وقتا،خیلی شبا بوده که من حالم خوب نبوده و فاطمه خیلی بهم کمک کرده!!!

مثلا آخریش همین 6 اردیبهشت بود...

اصلا اگه نبود ها...

خارج از شوخی میگم تو اون وضع کمترین کاری که میکردم خودکشی بود!!!

خلاصه این که خیلی برام ارزش داره...

شرمنده ها...

میخواستم تولد دوستمو تبریک بگم،عزا گرفتم!!!

فاطمه جونم از ته دلم میگم:

"تولدت مبارک"

خوش به حال مامان و بابات که تو ختر اونایی و البته من که دوستمی!!!

حیف که خواهر یا برادر نداری ولی واسه من از یه خواهر هم عزیزتری،خودت میدونی دیگه!!!

"فاطمه عزیزم،با آمدنت دنیا را زیبا کردی،دل ها را آرام کردی...

و مهمتر از همه اینکه اگر تو نبودی من حرفهایم را به کدام گوش بدهکار نجوا میکردم..."

شرمنده چرت و پرت خیلی گفتم...(ببخشید فاطمه)

اما واقعا مرسی که هستی...

تولدت مبارک...

خیلی دوستت دارم...


نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1392ساعت 16:32 توسط l-lA-Sa|

پدر ای بهترین تکیه گاه خلقت؛

تنها با تو بود که "پ" را در پویایی،

"د" را در دریادلی،

"ر" را در روشن بینی آموختم...

تو به من یاد دادی؛

برای حل مشکلاتم تلاش کنم آن هم بی درنگ،

با دیگران مهربان باشم آن ها را ببخشم بی هیچ کینه ای،

حقیقت را درک کنم و آن روبه رو شوم بی هیچ واهمه ای...

امروز روز توست و من نه تنها بخاطر این ها بلکه بخاطر آرامشی که حمایتت به من میدهد بیشتر از هرکسی تو را دوست خواهم داشت...

روزت مبارک...

نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1392ساعت 15:22 توسط l-lA-Sa|

دوستای عزیز مدرسه باید بگم همین الان خانم نیرومند دبیر تاریخمون اس ام اس دادن به این مضمون:

"سلام سخنگوی محترم کلاس ۳۰۱ خدا قوت،خسته امتحانا نباشید،آزمون دکترا گرایش تاریخ ایران اسلامی قبول شدم.به دخترای عزیزم سلام برسونید."

وای من که خیلی خوشحال شدم چون همه واقعا ایشون رو دوست داریم...

منم کلی تبریک گفتم و البته خانوم نیرومند گفتن به همه سلام برسونم و برای همه هم دعا کردند...

به علاوه قول قبولی که یادتونه؟

ایشالا بعد امتحانات ترم عملیش میکنیم...

دیگه همین درضمن فقط کلاس ما در جریانه و به دلیل رابطه خوب ما و مخصوصا بنده با معلم های محترمه...

خداییش به آقای راستگو هم زنگ زدم کلی ذوق کرد ها...

حالا بعد براتون تعریف میکنم...

راستی من کارمو انجام دادم...

اطلاع رسانی کردم مثل همیشه...

+یه چیز خیلی مهم داشت یادم میرفت ها...

شام برای امتحان فیزیک مهمون خانوم شیعه دبیر محترم فیزیک...

همتون توپ توپ فیزیک میخونید ها...

بالای۱۸.۵ ایشالا که...

بقیشو خودتون میدونید دیگه...

نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1392ساعت 18:41 توسط l-lA-Sa|

سلام...

میدونم میگید اینکه قرار بود درس بخونه باز چرا اومده؟؟؟!!!

دلم نیومد نیام و نگم که امشب یعنی "لیلة الرغائب " یا همون شب آرزوها از منو دوستام هم یادتون نره...

میدونید که امشب شب خیلی مهمیه و امیدوارم که همه به آرزوهاشون و ابته چیزی که صلاحشونه برسن...

شاید دغدغه بچه های دبیرستان امتحان نهایی،سهم معدل و بعدشم کنکور باشه ولی واقعا این چیزا مهم نیست...

نمیخوام شعار بدم چون از این کار بدم میاد و لی همه میدونید که مهم اینه آدما تو زندگیشون و البته سر جلسه دنیا و مراقب همیشه حاضر "خدا" ۲۰ بگیرن و قبول بشن...

به هرحال بهتر از من میدونید که امشب چقدر مهمه...

خواهش میکنم که بعد از تمام دعاها و آرزوها به یاد منو دوستام هم باشید نه بخاطر امتحانات،نه،بخاطر بردن تو بازی زندگی...

اه...

میدونم خیلی کلیشه ای شد ولی اصلا فکرم کار نمیکنه دیگه...

شرمنده اگه خسته شدید...

بهترین آرزوهای دنیا برای شما دوستای گلم...

مثل همیشه :

"خدانگهدارتون باشه"

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 15:37 توسط l-lA-Sa|

دوباره سلام...

امتحان دینی رو دادیم...

خدا رو شکر خوب بود...

این برنامه امتحانیمونه...

لطفا برای همه و تو تمام امتحانات دعا کنید...

ریاضی و تجربی و انسانی هم نداره همه موفق باشن ایشالا...

دعا یادتون نره مخصوصا برای امتحان بعدی که روز شنبه است چون درس تخصصی هر رشته ای است...

"خدانگهدار"

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 10:46 توسط l-lA-Sa|


آخرين مطالب
» یه خواهش و معذرت... (پست ثابت)
» من همینم...!
» یعنی ميشه تموم شه...؟؟؟
» آرزو...
» میای...
» دنیای مجازی من...
» فقط اندکی خودت را جای من بگذار...
» مثل قبل نمیشوی...
» من برای تو،تو برای...
» رویای من...

Design By : Pichak